اي كاش مي دونستم بايد چيكار كنم؟ اي كاش مي تونستم آروم باشم. اي كاش هيچ وقت سرراهم قرار نمي گرفتي كه حالا بخواي با رفتنت رنجم بدي. حق داري، بايد بري، تو كه تقصيري نداري، تو كه چيزي نمي دوني.اما...
تا حالا دلت واسه كسي تنگ شده؟ تا حالا شده هرروز بخاطر اون گريه كني؟ تا حالا بخاطرش سردرد داشتي؟ تا حالا شده حس كني كسي رو بيشتر از خودت دوست داري؟
دل من تنگ شده، روزي هزاربار اين سردرد لعنتي رو تجربه كردمو به حال خودم و به ياد تو گريه كردم و هرروز بيشتر از قبل عاشقت بودم.
9 ماهه كه نديدمت، 9 ماهه كه هرروز مرورت مي كنم.آره 9 ماهه كه رفتي و من ازت بي خبرم.تا حالا رفتنتو باور نداشتم، خودمو گول ميزدم كه مياي و مال خود خودم ميشي، ولي ديگه چند روزي هست كه باورم شده يعني بايد باورم بشه كه تورفتي و مال من نيستي.
هيچ وقت با نگاهم عشقمو بهت نشون ندادم. هيچ وقت نتونستم نگاهت كنم. هميشه مي ترسيدم، از اينكه نگاهامون باهم يكي بشه، مي ترسيدم كه حقيقت نگاهمو بفهمي و بري، مي ترسيدم كه ديگه تورو نداشته باشم. اما هيچ وقت فكر نمي كردم كه يه روز واقعا بري. حالا رفتي، نيستي و ديگه نمي تونم نگاهت كنم. حتي تصورشم برام ديوونه كننده اس.
شايد اشتباه از من بود، شايد من مقصر بودم كه هيچي نشونت ندادم ولي آخه لعنتي ، احساسات تو پس كجا رفته بود؟ مگه توآدم نبودي ؟ دل نداشتي؟مگه من آدم نبودم؟ يعني نتونستي بفهمي توي دلم چه غوغائيه؟نتونستي ضربان قلبمو حس كني؟اگه من واسه ي تو غرور داشتم، تو واسم كوهي از غرور بودي. اگه من درمقابل تو چيزي نشون نمي دادم، درعوض كم كم آب مي شدمو داغون.
ديگه چيزي ازم نمونده، ديگه اميدي ندارم ولي...
اي كاش مي فهميدي چي ميگم، اي كاش.
كاش تو اين نوشته هارو مي خوندي، كاش مي دونستي دلم در حسرت دوباره ديدنت بيقراره. كاش شمع آرزوهاي منو باد جدائي تو خاموش نمي كرد. كاش مي دونستي جاي تو براي هميشه كنار تنهائي من خاليه.
همه ي وجود من برو، برو و فكر منم نباش. آره ، تو آزادي، برو اما خاطره هاتو برام بذار.

چرا نبودنت انقدر برام سخته؟چرا نيستي؟ چرا نميخواي آرومم كني؟ چرا دوستم نداري؟ انصاف نيست كه باهام اينجوري كني. مگه من چه گناهي كردم كه داري تاوانشو ازم پس مي گيري؟چرا نمي خواي باور كني كه نبودنت سخت ترين درد دنياست؟نبودن تو و بودن تموم اون كوچه ها و خيابونا و حتي دانشگاهي كه هرروز ياد تورو برام تداعي مي كنه، منو ديوونه مي كنه. مي فهمي؟
يه حسي ميگه برو، ادامه بده ، ولي من مي ترسم، مي ترسم بهت نزديك بشمو واسه ي هميشه از دستت بدم. مي ترسم بفهمي و ديگه نموني.اما اگه مي تونستي صداقتمو باور كني ، هيچ وقت نمي رفتي ، هيچ وقت تنهام نميذاشتي، هيچ وقت بي معرفت نمي شدي، هيچ وقت حاضر نمي شدي چشام هميشه خيس باشه. اگه مي تونستي باورم كني ، حداقل يه نگاه مهربون بهم مي كردي.
يه روزي مي خواستم بهت بگم كه چقدر دوستت دارم ولي فكر كردم از نگاهو رفتارم مي فهمي، سكوت كردم، چيزي نگفتم، حرفي نزدم و حالا دارم تنهايي رو حس مي كنم.
وقتي داشتي مي رفتي با نگاهم بهت التماس مي كردم كه برگردي، كه باشي، كه دوستم داشته باشي ولي نه برگشتي، نه موندي و نه دوستم داشتي.
خيلي بي وفائي مهربونم. حداقل بگو چطوري جواب دلمو بدم، با دل شكستم چيكار كنم ، دلي كه يه لحظه آروم نمي گيره ؟ ها؟ چطوري آرومش كنم؟جواب سؤالاشو چي بدم؟ بهش بگم تو رفتي و من تنها شدم؟ يعني باورش ميشه؟ نه، خودمم هنوز باورم نشده. شايد دارم خواب مي بينم. شايد يه روزي بيدار بشمو ببينم همه چي توي خواب بوده. يعني ميشه خداي من؟
اي آرام دل بي قرار من ، تا از روزگار جدا نشدم بيا، تا تنهايي دوستم نشده منو پيدا كن، منو به دست فراموشي نسپار، مي شنوي؟اين صداهارو...
آره ، اينا صداي ناله هاي دل منه كه تورو فرياد ميزنه ولي حيف كه هيچ گوش شنوايي واسه ي دلتنگي هاش پيدا نمي كنه.
خدايا كمكم كن تا عشقشو واسه ي هميشه توي قلب شكستم حفظ كنم. خودت ميدوني كه اون همه ي دنياي منه، من لياقت اونو نداشتم ولي ازت خواهش مي كنم خوشبختش كن ،فقط همين .

باورم نمیشه که این منم، باورم نمیشه که می تونم بنویسم، باورم نمیشه که بازم دلتنگیهامو واسه ی تو میگم، واسه ی تو که خیلی بی وفایی. آره ، تو....دیگه هیچی توی دنیا باورم نمیشه، هیچی.
دلم واسه ی اینجا، واسه ی نوشتن و واسه ی تو خیلی تنگ شده بود. حتی گاهی وقتا دلم واسه ی خودمم خیلی تنگ میشه، واسه ی دوران بچگی که من بودمو من بودمو من...
منم شدم مثل خودت، مثل تو که تنهایی ، تو که غریبی و تو که حتی منم باورت نشد، تو که شکستیمو رفتی.حتی برنگشتی نگاهم کنی ، برنگشتی تا جای پاتو روی قلبم ببینی. هیچ فهمیدی چی به سرم اومد؟هیچ فهمیدی که تنهام؟ من هیچ کس رو ندارم، همه ی داروندارم یه خداس...از دنیا و آدماش چیزی ندارم، منم غریبم، منم مثل تو توی همون سرزمین تنهایی زندگی می کنم ، منم مثل تو تنها موندم ولی تو هیچ وقت حاضر نشدی یه لحظه مثل من باشی. روزی هزاربار می میرم، روزی هزاربار باهات حرف میزنم، روزی هزاربار به خودم دروغ میگم که هستی ولی تو چی؟فقط یه لحظه دوستم داشتی؟فقط یه لحظه مثل من بودی؟ اصلا فهمیدی من عاشقتم؟حتی حاضر نشدی یه بار چشاتو باز کنی و منو ببینی . هیچ وقت نفهمیدی چقدر دوستت دارم. هیچ وقت اشکهامو ندیدی.هیچ کس ندید، هیچ کس نفهمید ، همیشه همتون چشاتونو به روی همه چی بستین.
از اون ماجرا، از اون روز ، 2 سالو 9 ماه میگذره. تو نیستی، حضور نداریو نمی بینمت ولی همیشه توی قلبم هستی، توی خاطره هام حضور داری و هرروز همون چهره ی مهربونتو تصور می کنم. آره هنوزم بعد از 2 سالو نیم می تونم به خودم دروغ بگم، می تونم به یادت بیارم. بخدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا می تونم.
می بینی ، کسی نیست که منو بفهمه، توام نفهمیدی...نخواستی که بفهمی، نخواستی.
یه نفر بهم گفت :" این دوره زمونس که آدمارو عوض می کنه بهاره..."
ولی اگه هزارسال دیگه هم بگذره و زمونه و آین آدماش هزارتا رنگ عوض کنن ، این بهاره همینه که بوده ، چیزی رو فراموش نمی کنه و همیشه عاشق تو می مونه، دیوونس دیگه.
دنیای کسی نیستم ولی تو همه ی دنیای منی حتی اگه هیچ وقت نباشی و نخوای که باشی.

تموم شد.ایندفعه واقعا تموم شد.دیگه هیچی نمونده،نه امیدی،نه راهی ،حتی دیگه از منم هیچی نمونده.بالاخره قصه ی زندگی منم تموم شد ،تموم تموم.واسه همیشه.می دونستم آخرش چی میشه.می دونستم قصه ی من با بقیه فرق داره .می دونستم آخرش یه دوراهیه که مارو از هم جدا می کنه ولی من هنوزم مثل قبلنا دلم واست تنگ میشه،هنوزم خاطره هات آتیشم میزنه،هنوزم دوستت دارم.می بینی هنوزم دیوونم.
آخ خدا که چقدر دلم گرفته ،چقدر هوای دیدنشو کرده. خدایا حالا کی میخواد جواب قلبو دلمو بده؟تو اونو سر راهم گذاشتی ،تو منو بهش دلبسته کردی،تو اونو ازم گرفتی پس چرا خودت جوابشونو نمیدی؟چرا؟خدایا دارم له میشم.طاقتم تموم شده.حالم بده ،خیلی بد،خیلی بیشتر از قبل.دلم داره از غصه می ترکه.خدایا...
فقط می تون گریه کنم چون هرچی می گردم نمی تونم مرهم دیگه ای واسه قلب شکستم پیدا کنم.گریه می کنم تا آروم بشم ولی دیگه گریه هم دردی از دردام دوا نمی کنه.
من دوسش داشتم ولی نفهمید،عاشقش بودم ولی نفهمید،هرروز خاطره هاشو مرور کردم ولی نفهمید.با رفتنش خرد شدمو التماس کردم،اشک ریختم ولی بازم نفهمید.اون نتونست بفهمه،نه منو،نه عشقمو،نه گیه هامو ولی من هنوزم دوسش دارم.
خدایا حالا فقط توئی که می تونم اونو به تو بسپارم . مراقبش باش چون من باید برم، واسه همیشه.
بالاخره قلب شکسته هم تموم شد.واسه همیشه

دلی که به هیچ کسی نمی دادم به تو سپردم . غافل از این که بدانم به که دل دادم . دیگر خریداری برای این دل نمی یابم . دل شکسته مثل چینی ترک برداشته می ماند . که نه ارزش دارد و نه اعتبار .نمی دانم چه در سر داشتی که اینگونه مرا آزمایش کردی . یادت آمد روزی را که گفتی این چند مدتی چه کسی جای تو را گرفت؟ باور نداشتی که کسی را نداشتم . همدمم ترانه ها بودند . ترانه هایی که با شنیدنش اشک ازچشمانم جاری می شد . حرمت آن همه اشک ریختن ها را دانستی؟؟ ارزش اشک ریختن را داشتی؟
نمی دانم چه کاری پیش خدا کردم که باید تقاص کارهایم را این گونه پس دهم . من و چه به عاشقی . من و چه به ناله های شبانه؟ من و چه به مرگ آروزهایم؟ از تنهایی فرار می کردم غافل از این که تو خود ِتنهایی هستی . خواندم که گفتند عاشق نشدن بدتر از شکست در عشق است . حال به این نتیجه رسیدم که شکست در عشق بدتر از عاشق نشدن است . این را نمی گویم که دلت به حالم بسوزد . وقتی فکر می کنم از من هم بدتر هستند پیشمان می شوم و حرفهایم را پس می گیرم . اگر می دانستی که اینگونه ناله سر می دهم هرگز آزارم نمی دادی . تو که احوال مرا می دانی ، بخت و اقابل مرا می دانی پس چرا آزارم می دهی .
همین که خودت را از من گرفتی دوست داشتن را از من نگیر . اگر خودت را گرفتی . فکرت را ، خیالت را ، حس دوست داشتن را ، زندگی کردن را نمی توانی از من بگیری . تو را رها می کنم و به حال خودت می گذارم و با این ترانه ها سر می کنم . شاید روزی برگشتی و دیگر از من اثری نمانده جز خاطرات ....... امشب را به خاطر بسپار
